سال نو می شود .زمین نفسی دوباره می کشد.
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده ها خسته بر می گردند و
در این رویش سبز دوباره ...من ...تو ... ما ... کجا ایستاده ایم ؟
سهم ما چیست ؟... نقش ما چیست ؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ ...زمین سلامت می کنیم و ابر ها درودتان باد و ... سال نو مبارک ...
چون همیشه امیدوار و سال نو مبارک![]()
تا بعد![]()

پی نوشت
: سال نو مبارک![]()
![]()
پی نوشت ۲
: یک سال از شروع به کار وبلاگم گذشت...
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه که در بهار بوییده ایم
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز
تا بعد![]()
پی نوشت
: دیگه حوصله ی مدرسه رو ندارم...
پی نوشت ۲
:دلم گرفته ...
پی نوشت ۳
:اینقدر این چند روزه رمان خوندم خودم هم شبیه رمان شدم![]()
...
چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که من تا چند وقت بعدش داشتم می خندیدم ... آخه نمی دونین چقدر با مزه بود ...
البته من در جریان نبودم بچه ها برام تعریف کرد ...
یکی از بچه های اول دختر خاله ی محسن افشانی ه ( البته نمی دونم فامیلش رو درست نوشتم یا نه ) انگار اون آقا یکشنبه تشریف آورده بودند دم مدرسه ی ما دنبال دختر خالشون ... حالا چه صحنه ی رمانتیکی بین ایشون و دختر خالشون وسط خیابون اتفاق افتاده بماند ولی جالبیش اینه که ایشون دقیقا جلوی مدرسه ایستاده بودند ولی حتی یه نفر هم با ایشون آشنایی نداده و حتی یه نفر هم از ایشون امضا نگرفته
البته قضیه سر نشناختن نبوده چون همه می دونستن که دختر خالشون توی مدرسه ی ما تشریف دارن
بیچاره چقدر خودشو خراب کرد ( حالا اولش هم اون قدر ها درست نبود !![]()
)مخصوصا با اون صحنه ی رمانتیک ![]()
![]()
![]()
چقدر بده آدم این قدر ضایع بشه![]()
بچه ها می گفتن بیچاره چند دور هم بعدش از جلوی مدرسه دور زده ولی بازم هیچ اتفاقی نیوفتاده ...
تا بعد ![]()
پی نوشت
:امروز معلم ورزشه داشت با ما فوتبال کار می کرد !!! من هم موقع راه رفتن با توپ توپم داشت می رفت هول شدم خواستم با پا بگیرمش پام از روش رد شد و با کف دستام اومدم رو زمین ...
هنوز هم دستام می سوزه ... آخه منو چه به فوتبال یاد گرفتن![]()
![]()
![]()
