تبليغاتX
خانم کوچولو
فاصله ي دخترک تا پيرمرد يک نفر بود ٬روي نيمکتي چوبي روبروي يک آبنماي سنگي پير مرد از دختر پرسيد :
-غمگيني؟
-نه
-مطمئني؟
-نه
-چرا گريه مي کني؟
-دوستام منو دوست ندارن
-چرا؟
-چون قشنگ نيستم
-خودشون اينو بهت گفتن؟
-نه
-ولي تو قشنگترين دختري هستي که تا حالا ديدم...
-راست مي گي؟
-از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد وبه طرف دوستانش دويد ٬شاد شاد
چند دقيقه ي بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد ٬کيفش رو باز کرد عصاي سفيدش رو بيرون آ ورد ورفت
به راحتي ميشه دل ديگران رو شاد کرد ٬ حتي با يک حرف ساده

 

 

تا بعد

 

 

پی نوشت :امتحانم رو بد ندادم  ولی نمی دونم چند می شم

 




چهارشنبه 16 دی1388 |
خیلی وقت بود که نیومده بودم ... یهو دلم براش تنگ شد ... باز هم امتحان و باز هم فکر کنم بد دادم .... فقط خدا کنه که تست رو درست نوشته باشم ... با اون امتحان حسابانی که دادم حالم از خودم به هم می خوره ... دیگه چیکار کنم دیگه خسته شدم اینقدر بهش فکر کردم ...دارم خوش می گذرونم ... کتاب می خونم ... می رم اینترنت ... می خوابم ... فیلم می بینم ... خلاصه خوش می گذره ...

دیگه برم واقعا خوابم میاد  پس فردا شیمی دارم ...

 

تا بعد

 

 

پی نوشت : قالبم رو عوض کردم ... خوشگله ؟؟؟

پی نوشت ۲: خودمونیما شما چقدر بی معرفتین این همه وقت نبودم یه سر نزدین

پی نوشت ۳: راستی من تو سایت ۹۸یا توی مسابقه آواتور برتر شرکت کردم بهم رای بدین خوشحال می شم ... تا حالا که ۲ تا رای بیشتر نیاوردم

 



دوشنبه 14 دی1388 |
من همچنان در انتظار تو هستم،

در میانه راه زندگی و در جاده انتظار

بیراهه های زیادی را رفته ام ولی هنوز گم نشده ام.

به بن بست های زیادی برخوردم ولی هنوز ناامید نشده ام.

در جنگلهای زیادی زخمی شده ام، ولی هنوز از پا نیفتاده ام .

دستم را به دیواره های راه میگیرم و در تاریکی غیبت‌‍‌،  پیش میروم.

هزاران بار زمین میخورم و دوباره زمین می خورم.

ولی باز میروم و به امید گرمی حضورتو برمیخیزم

و دوباره نرم و آهسته به پیش میروم.

گاهی یک راه را چندین  بار دور خود میچرخم و باز میروم و برمی گردم.

و گاهی ساعت ها بی حركت و ساکن خیره می مانم .

و در این مسیر تنها به خیال تو خوشم.

می دانم هنوز در ابتدای راهم.

جاده زندگی من سنگلاخ است و همیشه تاریک...

ولی هر از گاهی نوریروشن می شود

و راه را نشانم می دهد

و من تنها خسته ام از بی توبودن

از تنهایی و غربت،

از انتظار

 

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
بگوید که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است
عصر این جمعه ی دلگیر
فراق تو کنار دل این بی دل آشفته شود حس
کجایی گل نرگس ...

تا بعد

پی نوشت  : دلم گرفته ...



جمعه 22 آبان1388 |
باور کنین خودم هم حسابش از دستم در رفته ؟؟؟ فکر کنم آخرین بار اولای تابستون بود ... البته نت میام ولی پست نمی ذارم ...

سوم دبیرستان هم که اونقدر انتظارش رو می کشیدم شروع شد و الان یه ماه و نیم از شروعش می گذره ... تا چند وقت پیش فکر می کردم سوم دبیرستان دیگه یعنی خیلی بزرگ ولی الان می بینم اون قدر ها هم بزرگ نیستم ... دوباره مدرسه و سختی های خودش ( البته شما که می دونین من زیاد به خودم سختی نمی دم )ولی به هر حال سخته این چند هفته ی اخیر همش امتحان داشتیم و هنوز هم کلی داریم ... ولی به هر حال می گذره ...

من برم به زندگیم برسم ... شاید زود اومدم ...

تا بعد

پی نوشت : معلم ادبیاتمون رو خیلی دوست دارم ... باید ببینینش واقعا زن فهمیده ایه ... یه جورایی تکه ...

 



دوشنبه 11 آبان1388 |

الهی!!!

 
 
خدایا نمی رانی ام که؟
من,آهوي تشنه ي رم کرده ات را......
فقط آمده ام اينجا کمي آب بنوشم از جويبار رحمت تو,همين!!!!
منعم نميکني که؟
خدايا
از تمام انديشه هايم به من نزديکتري,ميدانم......
به تمام گناهانم آگاهي,ميدانم.....
اما تشنه برم نمي گرداني,جويبارهاي رحمت تو هميشه جاري است,و دروازه هاي رحمتت هميشه گشوده....
ببين گناهانم مرا چگونه از خانه ي وصال تو دور کرده,راهم نمي دهي دوباره؟
ببين که در رحمتت را چگونه با دستان اميذوارم مي کوبم,ببين چگونه وحشتزده گريخته ام از هواهاي از حد گذشته ام و چون آهوي ترساني به آغوش لطف تو پناه آورده ام....
باز کن در را برايم!
بيا,اين مهار نفس سرکشم,آويخته ام به پابند مشيت تو,
و اين بارهاي سنگين گناهانم,آويختمش به ميخ عفو و رحمتت,
بيا جاري کن اشک هايم را,نهال خشوع بنشان در چشمه ي دلم,
باز کن در را,بگذر از آنچه بودم....
بگذر از آنچه کردم,آويختمش به ميخ عفو و رحمتت....

 

تا بعد

پی نوشت : کتاب گرگ و میش رو جلد اول ( گرگ و میش ) و جلد دوم ( ماه نو ) رو کامل خوندم دارم جلد سومش( کسوف ) رو می خونم ... قشنگه بد نیست ... ولی فیلمش خیلی قشنگه ...

پی نوشت ۲: انقدر کتاب خوندم همش رو با هم قاطی کردم ...

 



یکشنبه 21 تیر1388 |
صدا ها رو می شنوی ؟؟!!
نه!!! کدوم صدا ها ؟؟ دیوونه شدی ؟ حتماً خیالاتی شدی... بهتره بری یکم بخوابی
نه..... باور کن ! من میشنوم . یه چیزی توی سرم میگه بیا ... بیا من اینجام من منتظرتم بیا!!!
اه .... تو نمیفهمی چی داری میگی تو پاک عقل رو از دست دادی
عقل ؟؟؟ اما من حرفی از اینکه اون رو میفهمم نزدم ! من اون رو احساس میکنم
چی رو ؟
اون صدا رو که داره بهم میگه زندگی کن .... که داره از عشق برام حرف میزنه !!! ولی من نمی تونم حرفاش رو بفهمم فقط دارم احساسش میکنم ... احساسش میکنم که از درونمه... آره .... آره .... اون کسی که داره این حرفها رو بهم میزنه خودمم .... اون خود منه !!!
هی ... صبر کن ! معلوم هست چی داری میگی ؟ ببینم تو حالت خوبه ؟ فکر کنم باید بری دکتر ؟ !
دکتر ؟؟؟ اما اون به من میگه خودم با باید دکتر خودم باشم !
من که نفهمیدم حرف حساب تو با خودت چیه ؟ اصلاً حرفت قبول ... ولی من اون رو نمیفهمم و نمیتونم مثل تو احساسش کنم .... من حوصله ندارم ، من خسته ام ... میفهمی ؟ دیگه نمی تونم کنارت باشم پس خداحافظ!!!
خسته؟؟؟ یعنی آدم ها وقتی از هم خسته میشن همدیگر رو ترک میکنن ... از هم دور میشن ... آره درون من هم همینو میگه ... میگه کسی که کنارت بود قلبش بی صدا بود ! اون تو رو تنها گذاشت ... مثل خیلی از آدمهای این دنیا که قلبشون بی صداست اما اگر برای یک لحظه ... فقط یک لحظه میخواست حقیقت رو در وجودش درک کنه می توسنت درونش رو احساس کنه .... می تونست صدای قلبش رو بشنوه ... مثل من .... من تونستم .... من صدای قلبم رو شنیدم چون دونبال حقیقت بودم ... اما حیقیت من چیه ؟ که به دنبالش بودم ... درسته... حقیقت من خودمم ... آره .... حیقیت من همون صدای قلب منه .... قلبی که تا امروز بی صدا بود ولی حالا کسی خواسته که اون بیدار بشه ... و اون وجو خود من بود ...

تا بعد

 

پی نوشت  : انگار خیلی وقته نیومدم ...  چند روز پیش بابام کامپیوترم رو درست کرد ولی راستش وقت نداشتم بیام ... 

خبرای این چند روزه  :             

۱- معدلم شد ۱۹.۸۲   نفر اول کلاس .... دوم ریاضی ....  حالا هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

۲- اسم خواهرزاده م شد   پارسا  الان هم خونه ماست ... خوابه ... الهی ... هی توی خواب غر می زنه ...

۳- لثه م رو حدود ۵ روز پیش عمل کردم ... فردا می رم بخیه هاشو بکشه ...دکتره ۶ تا بخیه بهش زد ... نمی دونین که از عمل قلب باز هم بدتر بود ... تا همین چند روز پیش نمی تونستم بخندم... تازه ۲ روزه می تونم ... پس بذار راحت بخندم خیالم راحت شه  ( خوب شد راحت شدم )

 



شنبه 6 تیر1388 |
دوباره کامپیوترم خراب شده... ویندوزش بالا نمیاد...

تا بعد

 



شنبه 23 خرداد1388 |
۱۷ خرداد ۱۳۸۸ یه عضو کوچولو به خانواده ما اضافه شد ... عضو کوچولو نازی که از این به بعد من خاله ش می شم ...

من ۱۷ خرداد برای اولین بار خاله شدم ...

از اومدنش فوق العاده خوشحالم ...

امتحانام تموم شد ... ۲۵ خرداد کارنامه می دن ...استرس دارم ...

خدا کنه معدل خوب شه ... اگه وقت کردین برام دعا کنین ( منظور به همون ۲ -۳ نفریه که اگه میان تو وبلاگم  )

الان باید برم درس بخونم

تا بعد

 

پی نوشت  : راستی حالا که بحث انتخابات داغه منم بگم که طرفدار موسوی م ...

اینم طرفداریم ...



پنجشنبه 21 خرداد1388 |
دقیقا نمی دونم از کدوم امتحان تا حالا ننوشتم ولی می دونم که خیلی  وقته ... حالا می نویسم ...

عربی : نمی دونم بد دادم یا خوب دادم ... فقط خدا نه خوب داده باشم .... حدود ۱۹.۵

آمادگی دفاعی : فکر کنم خوب دادم... فکر کنم ۲۰

ریاضی : فکر کنم خوب دادم ... فکر کنم ۲۰

زبان فارسی : بدک نبود حدود ۱۹.۵

شیمی : حدود ۱۹.۵

زبان : امروز داشتم بد دادم حدود ۱۹ تا ۱۸.۵ ... دارم دق می نم از ناراحتی ....

۲ تا امتحان دیگه بدم تموم می شه ...

۲شنبه ادبیات .... ۴شنبه جغرافیا ...

بعدا که حالم بهتر شد... ناراحتیم برطرف شد ... امتحانام تموم شد دوباره میام می نویسم ...

تا بعد



شنبه 16 خرداد1388 |
انصافی عصبانی نباشم چی کار کنم ... توی ۲ تا امتحان پشت سر هم فقط سر اشکال محاسباتی ۲۰ نمی شم ... توی فیزیک جایی اشتباه کردم به جای ۱۰ به توان ۲- گذاشتم ۱۰ به توان ۲ ... دیگه خودتون حساب کنین عدد آخرم چقدر افتضاح شد ... دیروز هم آمار داشتم به خدا با ماشین حساب زدم ۳۲ ضرب در ۳ + ۱ نمی دونم چرا آخرش شد ۱۰۳ ؟؟؟!!!!

سوال آخر هم بود دیگه حال چک کردن هم نداشتم ... انصافا من همه عدد ها رو ذهنی حساب می کنم ... این رو هر آدم بی ذهنی هم می تونه حساب کنه ....

حالا به نظر شما عصبانی نباشم چی باشم بهتره ؟؟؟؟

فردا عربی دارم ...

تا بعد

 

 



دوشنبه 4 خرداد1388 |